تبلیغات
به دنیا اومدم تا عاشقت باشم
به دنیا اومدم تا عاشقت باشم


نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 10:46 ق.ظ توسط Jane Ashegh نظرات | |

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم... بس كه این كوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...خسته شدم بس كه تنه

\ دویدم... اشك گونه هایم را پاك كن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گریه كردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ایستادم


 


                        


نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1390 ساعت 08:09 ب.ظ توسط Jane Ashegh نظرات | |

اگر باران بودم فقط برای عشق می باریدم
اگر درد بودم با عشق مداوا می شدم
اگر نیازمند بودم جایگزین همه ی نیازهایم عشق بود
اگر ساعت بودم ثانیه ها را با عشق رنگ می کردم
اگر شمع بودم قطره قطره پای عشق می چکیدم
اگر لب بودم جای پای عشق را می بوسیدم
اگر اشک بودم برای عشق می چکیدم
اگر نقطه بودم با عشق غزل می شدم
اگر درخت بودم میوه ام فقط عشق بود
اگر نبض بودم تنها برای عشق می زدم
اگر مالک دنیا بودم آن را به عشق پیشکش می کردم
اگر فریاد بودم فقط می گفتم عشق
اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز می کردم
اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم
اگر دونده بودم مدام دنبال عشق می دویدم
اگر حکاک بودم فقط مهر عشق می ساختم
اگر صیاد بودم عشق را صید می کردم
اگر سفالگر بودم زیباترین مجسمه عشق را می ساختم


نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390 ساعت 09:22 ب.ظ توسط Jane Ashegh نظرات | |

 
 
 
دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری

دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری

دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفیدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند

دوستت دارم از تمام وجودم با احساس پر از محبت و عشق

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 09:19 ب.ظ توسط Jane Ashegh نظرات | |

چه لحظه زیبایی است آنگاه که تو در کنارمی.
چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت.
آن لحظه که در کنارمی احساس میکنم که به تنها آرزوی زندگی ام رسیده ام.
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم عزیزم.
 حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم.
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرا نوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری. لحظه ای که در کنار تو هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام وجود عشق را حس میکنم. عاشقانه تو را در میان آغوش خویش میگیرم و برایت اشک میریزم و التماست میکنم که  هیچگاه مرا تنها نگذاری.
این قلب عاشقم بدجور به وجود تو نیاز دارد و دستانم تشنه گرفتن آن دستان گرم تو می باشند.
چه لحظه عاشقانه ای است ، آنگاه که تو در آغوشمی و به من عشق و محبت می رسانی.
در کنار تو بودن را برای همیشه میخواهم و میدانی که با عطر نفسهایت زنده ام.
کاش برای همیشه در کنارم بودی و هیچگاه حتی یک لحظه نیز از من دور نمی شدی.
زندگی برایم با وجود تو زیباست و آنگاه که در کنار تو هستم زیباترین لحظه زندگی ام خواهد بود. آن لحظه است که دلم میخواهد هر چه احساس عاشقانه در وجودم است را به تو ابراز کنم. آن لحظه تمام رازهای عاشقانه در دلم فاش می شوند. چه لحظه زیبایی است آنگاه که با آن چشمان زیبایت به من نگاه میکنی و لبخند عاشقانه ای میزنی و مرا در آغوش خودت می فشاری.
الهی من فدای آن چشمان زیبایت شوم ، فدای آن قلب مهربانی شوم که بدجور مرا عاشق کرده است.
اگر می دانستی چقدر دوستت دارم بیشتر از همیشه قدر مرا می دانستی.
قدر تو را می دانم ای تک ستاره آسمان زندگی و به وجود تو در قلبم افتخار میکنم.
چه لحظه زیباتری است آنگاه که تو به من میگویی که دوستت دارم عزیزم.
این حس عاشقانه من است ، آن لحظه آتش عشق من آنقدر شعله ور می شود که مرا می سوزاند! دلم میخواهد بسوزم باز بگو که دوستم داری ای بهترینم

 


نوشته شده در شنبه 21 آبان 1390 ساعت 01:28 ب.ظ توسط Jane Ashegh نظرات | |

اگه غمگین باشم دلیل این غم تویی

اگه خنده رولبام موج بزنه دریای مواجم تویی

اگه اشك ازروگونه هام چكه كنه ابربهاری تویی

اگه توخواب باشم بدون توروخواب می بینم

اگه بیدار باشم می خوام كنارتوباشم

اگه تو جمع باشم حرف تورو پیش می كشم

اگه تنها باشم می خوام به یاد توباشم

اگه تمام زندگیمو به یادتومی گذرونم

درعوض فقط از تویه چیزمی خوام

می خوام كه حس خوبتو راهی قلب من كنی

می خوام كه توی شادیات یه لحظه یادمن كنی



نوشته شده در دوشنبه 18 مهر 1390 ساعت 02:05 ب.ظ توسط Jane Ashegh نظرات | |

بخدا اینا همش حرفه که میگن میشه یه نفرو فراموش کنی . نه بخدا نمیشه .
اگه عاشق کسی بشی میفهمی که دیگه لحظه ای نمیتونی فکرش نباشی .
اونایی که غم منو ندیدن ، اونا که خودشون دل ندارن ، اون دل سنگیا ، اونا که نمیدونن اصلا عشق چیه ، اونا بودن که دیوار بین ما گذاشتن .
من میدونم و به این اعتقادم که یه نفر اون بالا بالا ها هست که بهش میگن خدا .
اون خدا خیلی بزرگه .
همه چیزو میبینه ، همه چِیزو زیر نظر داره به همه ظلما هم رسیدگی میکنه .
ولی خوب تا نوبت به ما برسه شاید خیلی طول بکشه . اونقدر که دیگه من نباشم . اونقدر طول بکشه که دیگه نتونم اونو داشته باشم . هیچ چیز برام نمونده باشه .
ولی خوب امیدوارم یه روز همشون بفهمن .
بفهمند که من عاشق اون بودم
همه چیزم اون بود
عشقم٬ زندگیم٬آرامشم...

ولی......
هیچکس نمیتونه تو رو از قلبم جدا کنه...

 

 


نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390 ساعت 01:11 ب.ظ توسط Jane Ashegh نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ